![]() |
![]() |
|
| زندگی قصه تلخی ست که ز آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم |
|
چشم من بيا منو ياري بکن |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 14:54 توسط سیاه پوش عشق |
|
|
غم نگاه آخرت تو لحظه خداحافظی |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:54 توسط سیاه پوش عشق |
|
|
خودم شنیدم که میگن این نفس آخرشه خودم شنیدم که میگن بیخود داره زجر میکشه آخه خدا جوونم ....! بزار بمونم ...! آرزو دارم زنده بممونم ...! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 1:48 توسط سیاه پوش عشق |
|
|
آخرین دقیقه های سال87......دفتر خاطراتمو ورق میزنم.
انگار قلبم ورق می خوره!!!بعضی جاها از ته دل خندیدم
.بعضی وقتا از ته دل هق هق زدم.
بعضی از شبا شونه واسه گریه کردن کم آوردم!!!
لا به لای بعضی از ثانیه ها گم شدم!!!
توی یه شب مهتابی سبد سبد ستاره چیدم یه بغل بنفشه از عید پارسال لای دفترم باقی مونده.....
چه عطری داره چند تا قطره اشک روی صفحه ها خشکیده.....
اما صفحه ی آخر دفترم سفید و خالیه.قلم به دست میگیرم و یه قلب وسط کاغذ می کشم.
یه قلب که داره با تیک تاک ساعت می تپه!!!
یه نفس عمیق......... دفترم رو می بندم.
وای خدای من قلبم رو تو سال 87 جا گذاشتم!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 19:20 توسط سیاه پوش عشق |
|
|
نیمخوام قلبم دیگه مال کسی باشه نمیخوام دیگه تو دستای کسی باشه به خدا خستم از این همه نیرنگ قلب من پس کی میشه مثل همه از سنگ گفتم نرو سنگ دل نشو آخه دلم میخواد تو رو خندیدو رفت با من نموند عشقو از این چشمام نخوند ! خیلی خستم ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 1:59 توسط سیاه پوش عشق |
|
|
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم ( دکتر علی شریعتی ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 17:41 توسط سیاه پوش عشق |
|
|
یادش به خیر ! چقدر زود دیر شد ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 21:45 توسط سیاه پوش عشق |
|
|
مارو باش روچه درختي اسممونو جا مي ذاريم
مارو باش ! مارو باش که فکر میکردیم عاشقی آخر حـــــــــــاله نگو معشوقه یه افساره که صبح تا شــــــــب وبــاله ماروباش که فکر میکردیم دیگه تنهای تــــــــموم شد نگو حتی آب خوش هم به گلوی ما حرومـــــــــه شد آخ که چقدر ساده بودیم چی فکر میکردیم و چی شد بعد یه کوه ادعا ببین نصیبمون کــــــــــی شـــــــــــد عشقه و داغشو عشقه اینواون اولا گفــــــــــــتیم کاشکی یخ کنه تموم شه آخدا گرمائـــــی پختــــــــیم گفت به جون تو خرابم به فدای تو ســـــــــر وتـــــن حالا فهمیدیم که رفته ســـــرمــــــــون کلاه تا گردن آخ که چقدر ساده بودیم چی فکر میکردیم و چی شد بعد یه کوه ادعا ببین نصـــــــیبمون کـــــی شـــــــــد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 19:43 توسط سیاه پوش عشق |
|
|
ضيافت هاي عاشق را خوشا بخشش . خوشا ايثار خوشا پيدا شدن در عشق . براي گم شدن دريا چه دريايي ميان ماست . خوشا ديدار ما در خواب چه اميدي به اين ساحل . خوشا فرياد زير اب خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن خوشا مردن . خوشا از عاشقي مردن مرا ياراي بودن نيست . تو ياري کن . مرا اي يار تو اي خاتون خواب من . من تن خسته را در ياب مرا هم خانه کن تا صبح . نوازش کن مرا تا خواب هميشه خواب تو ديدن . دليل بودن من بود چراغ راه بيداري اگر بود از تو روشن بود ضيافت هاي عاشق را خوشا بخشش . خوشا ايثارخوشا پيدا شدن در عشق . براي گم شدن دريا نه از دور و نه از نزديک . تو از خواب امدي اي عشقخوشا خود سوزي عاشق .مرا اتش زدي اي عشق خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن خوشا مردن . خوشا از عاشقي مردن ضيافت هاي عاشق را خوشا بخشش . خوشا ايثار ! خوشا بخشش . خوشا ايثار ! خوشا بخشش . خوشا ايثار ! خوشا بخشش . خوشا ايثار ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 17:33 توسط سیاه پوش عشق |
|
|
خداوندا! اگر روزی از عرشت به زير آيی و لباس فقر بپوشی و برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنی زمين و آسمانت را کفر ميگويی٬ نميگويی؟ خداوندا اگر در روز گرماگير تابستانی ٬ تن خسته خويش را بر سايه ديواری به خاک بسپاری اندکی آنطرف تر کاخ های مرمرين بينی زمين و آسمانت را کفر می گويی٬ نمی گويی؟! خداوندا اگر با مردم آميزی شتابان در پی روزی ز پيشانی عرق ريزی شب آزرده و دل خسته تهی دست و زبان بسته بسوی خانه باز آيی زمين و آسمانت را کفر می گويی٬ نمی گويی؟! خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت را بس کن تو ظلمت را تو در قرآن جاويدت هزاران وعده دادی تو خود گفتی که نا مردمان بهشت را نميبينند ولی من با دو چشم خويشتن ديدم که نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ ميسازند خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت را بس کن تو ظلمت را تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی کرد ولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا می لغزد خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت را بس کن تو ظلمت را تو خود سلطان تبعيضی تو خود فتنه انگيزی اگر در روز خلقت مست نميکردی يکی را همچون من بدبخت يکی را بی دليل آقا نميکردی جهانی را اينچنين غوغا نميکردی هرگز اين سازها شادم نميسازد دگر آهم نميگيرد دگر بنگ باده و ترياک آرام نميسازد شب است و ماه ميرقصد ستاره نقره می پاشد من اما در سکوت خلوتت آهسته ميگريم اگر حق است زدم زير خدايی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 1:42 توسط سیاه پوش عشق |
|
|
!من .نه هفته پيش من يه آدم معمولي و احساساتي بودم .درست مثل شما الان من کي هستم؟ يه برنامه نويس!؟ يه قاتل؟ يا شايد يه وسيله براي ديگران .تا خودمو بکشم .من همه اينا هستم .من هيچکدوم از اينا نيستم حالا من کيم؟ .اين من نيستم، سرنوشت منو به اين وضع در آورد اين من نيستم، کسي که بخواد .پا جاي پاي پدرش بزاره .مطئناً اين من نيستم که دنيا رو نجات داده هنوز داري سعي مي کني بفهمي کي هستي؟ .اين من نيستم .اين فقط يه تله ست اين منم، کسي که کنترل رو بدست آورده !از زندگي از مردم .از خودم .از اون گزارش ها. از کيبورد هاي ضد ضربه از دوست متقلب .و از دوست هاي خوب عوضي .اين منم که کنترل زندگي خودمو پس گرفتم چرا انقدر دير اين کارو کردي؟ پدر، پدرآنشب اگر خوش خلوتي پيدا نميكردي تو اي مادر اگر شوخ چشميها نميكردي تو هم اي آتش شهوت شرر برپا نميكردي كنون من هم به دنيا بينشان بودم پدر، پدر آنشب خيانت كردهاي شايد نميداني به دنيايم هدايت كردهاي شايد نميداني از اين بابت جنايت كردهاي شايد نميداني دلشکسته را قدرت فریاد نیست پس سکوتی میکنم بلند تر از فریاد....! ای خدا .... سکوتم بد تر از مرگ است بمیرانم نجا تم ده.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 1:28 توسط سیاه پوش عشق |
|
|
دیگه تمام شد !!!!!!! عجب شاخه گل وار به پایم شکستی قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری را نبود اینچنینی پریزاد عشقو مه آسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی تو دونسته بودی چه خوشباورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بیتاب تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب قسم خوردی بر ماه که عاشقترینی تو یک جمع عاشق تو صادقترینی همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت به خود گفتم ای وای... مبادا دروغ گفت گذشت روزگاری از اون لحظه ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب تو اون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به یادت شکستم تو از این شکستن خبر داری یا نه هنوز شور عشقو به سر داری یا نه تو دونسته بودی چه خوشباورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بیتاب تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب قسم خوردی بر ماه که عاشقترینی تو یک جمع عاشق تو صادقترینی همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت به خود گفتم ای وای... مبادا دروغ گفت هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 15:36 توسط سیاه پوش عشق |
|
|
یاران ز چه رو رشته ی الفت بگسستن عهدی که روا بود دگر باره نبستن آن مرد مکان از سر اندیشه ندیدند کین بی خردان حرمت انسان بشکستن مارا دگر ازطعنه دشمن گله ای نیست کان عهد که بستیم رفیقان بشکستن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:59 توسط سیاه پوش عشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نویسندگان |
|
سیاه پوش عشق شهره شهر |
|
RSS
|