تبليغاتX
سیاه پوش عشق
زندگی قصه تلخی ست که ز آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم
خوشا بخشش                                  

خوشا ايثار

خوشا پيدا شدن در عشق

براي گم شدن در يار

چه دريايي ميان ماست

خوشا ديدار ما در خواب

چه اميدي به اين ساحل

خوشا فرياد زير آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن خوشا از عاشقي مردن

اگر خوابم

اگر بيدار

اگر مستم

اگر هشيار

مرا ياراي بودن نيست

تو ياري كن مرا اي يار

تو اي خاتون خواب من

منه تن خسته را درياب

مرا همخانه كن تا صبح

نوازش كن مرا با(تا) خواب

هميشه خوابتو ديدن دليل بودن من بود

چراغ راه بيداري اگر بود از تو روشن بود

 

 

خسته و در به در شهر غمم
شبم از هر چي شبه سياهتره

زندگي زندون سرد کينهاست
رو دلم زخم هزار تا خنجره

چي مي شد اون دستهاي کوچيک و گرم
رو سرم دست نوازش مي کشيد

بستر تنهايي و سرد منو
بوسه گرمي به آتيش ميکشيد

چي ميشد تو خونه کوچيک من
غنچه هاي گل غم باز نميشد                  

چي ميشد هيچکي تنها نميموند  
جز خدا هيچکي تنها نمي شد

من هنوز در به در شهر غمم
شبم از هر چي شبه سياهتره

زندگي زندون سرد کينهاست
رو دلم زخم هزار تا خنجره

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 20:44  توسط سیاه پوش عشق |