تبليغاتX
سیاه پوش عشق
زندگی قصه تلخی ست که ز آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم

اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تو را

خبر از سر زنش خار جفا نيست تو را

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را

ما اسير غم خود رحم چرا نيست تو را

جان من سنگدلي دل به تو دادن غلط است

رفتن اولاست ز كوي تو ستادن غلط است

تو نه آني كه همه عاشق زارت باشند

ديگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد

آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد

بشنو پند و مكن قصد دل آزرده ي خويش

ور نه بسيار پشيمان شوي از كرده خويش

 

 


چه آغازي؟
چه انجامي؟
چه بايد بود و بايد شد
در ين گرداب وحشت زا؟
چه اميدي؟ چه پيغامي
كدامين قصه ي شيرين براي كودك فردا؟
زمين از غصه مي ميرد
گل از باد زمستاني
شعور شعر ناپيدا
درين مرداب انساني
همه جا سايه ي وحشت
همه جا چكمه ي قدرت
گلوي هر قناري را بريدند از سره نفرت
بجاي رستن گلها به باغ سبز انساني
شكفته بوته ي آتش
نشسته جغد ويراني
كه ميگويد ، كه ميگويد جهاني اين چنين زيباست؟
جهاني اين چنين رسوا كجا شايسته ي روياست؟
چه آغازي؟
چه انجامي؟
چه اميدي؟
چه پيغامي؟
سوالي مانده بر لب ها كه مي پرسم من از دنيا
به تكرار غم نيما ،
كجاي اين شب تيره بياويزم
قباي ژنده ي خود را؟؟؟؟؟؟

 


بازم آفتاب غروب کرد و شب اومد
به جون خسته ام بازم تب اومد
بازم ناله خونين قلبم
خدايا بانگ يارب يارب امد
شب اومد باز شب اومد باز شب اومد
به جون خسته ام بازم تب امد
هوا تار چراغم سوت وکور
تنم داره مي سوزه مثل کوره
خدايا يار من کي برميگرده
آخه اين از خداوندي به دوره
چه کژدار و مريضي دارم امشب
چه درد ناله خيزي دارم امشب
خدايا اين طبيب يا حبيبه
چه مهمونه عزيزي دارم امشب
بازم آفتاب غروب کرد و شب اومد
به جون خسته ام بازم تب اومد

 

 

شرمنده اونایی که نظر دادن و نتونستم به اونا سر بزنم واسه همین که دیگه شرمندتون نباشم نظر خواهی رو غیر فعال کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:44  توسط سیاه پوش عشق |