تبليغاتX
سیاه پوش عشق
زندگی قصه تلخی ست که ز آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم

جماعت من دیگه حوصله ندارم    به خوب امیدو از بد گله ندارم

گرچه با دیگرون فاصله ندارم       کاری به کار این قافله ندارم



خواب ديدم از تو دور شدم واي که عجب خواب بدي       گفتم بيا با هم بريم گفتي که راهو بلدي

هر چي صدات کردم نرو اما به جايي نرسيد                 يکي يه جا فرياد ميزد ديونه از قفس پريد

صبح که رسيد بيدار شدم ديدم يه نامه روي در             نوشته بودي که سلام مدتي رو ميرم سفر

بغضي نشست توي گلوم خوابم يا اين حقيقته                بازم صدات کردم ولي ديدم سکوت جوابته

گفتم که شاید این سفر تموم میشه همین روزا             دوباره باز می بینمش چه خوش خیال بودم خدا

ساعتو لحظه هام گذشت چشمام به کوچه خيره بود        من منتظر بودم بياد خيلي دلم تنگ شده بود

روزا مثل ديونه ها پرسه زنون تو کوچه ها                 شبا يه گوشه از اتاق گريه هو   آه بي صدا

مثل همون خواب سياه رفتو منو تنها گذاشت                گفتن اين قصه تلخ ارزش خوندنو که داشت



در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال ما !      همه از من گریزانند تو هم بگزر از این تنها !


یادش به خیر!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:51  توسط سیاه پوش عشق | 


شرم دارم که شکایت کنم از تنهایی چون خیالت همه شب مونس و دمساز من است 


زدودیده خون فشانم  ، زغمت شب جدایی

چه کنم که هست اینها ، گل باغ آشنایی

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

که رقیب درنیاید به بهانه ی گدایی

به کدام مذهب هستید ؟

به کدام ملت هستید ؟

که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی ؟

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی که درون خانه آیی ؟

به قمار خانه رفتم همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

در غیب می زدم من ، که یکی ز در در آمد

که درآ درآ درآیی که تو هم ازان مایی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 19:51  توسط سیاه پوش عشق |