تبليغاتX
سیاه پوش عشق
زندگی قصه تلخی ست که ز آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم

بی تو دنیا بر سرم آوار شد              بین ما هر پنجره دیوار شد

درد ما در بودن ما ریشه داشت         رفتنو مردن علاج کار شد

آشنایی های خوش آغاز ما              ابتدا نفرت سپس انکار شد

آنکه اول نوش دارو می نمود           بر لب ما زهر نیش مار شد

عیب از ما بود ، از یاران نبود          تا که یاری  یار شد  بیزار شد ...


 

رخت خواب مرا مستانه بنداز

 پيچ پيچ ره ميخانه بنداز


عزيزم سوزن دست تو بودم  

ميون پنجه و شصت تو بودم


نازنينم مه جبينم...

بخوابم بلكه در خوابت ببينم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:22  توسط سیاه پوش عشق |