![]() |
![]() |
|
| زندگی قصه تلخی ست که ز آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم |
|
رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند
براي گفتن من شعر هم به گل مانده نمانده عمريو صدها سخن به دل مانده صدا كه مرهم فرياد بود زخم مرا به پيش درد عزيز دلم خجل مانده از دست عزيزان چه بگويم گلهاي نيست گر هم گلهاي هست دگر حوصلهاي نيست سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحظه جز اين دستِ مرا مشغـلهاي نيست ديريست كه از خانه خرابان جهانم بر سقف فروريختهام چلچلهاي نيست در حسرت ديدار تو آواره ترينم هرچند كه تا منزل تو فاصلهاي نيست روبروي تو كيم من يه اسير سرسپرده چهره تكيدهاي كه تو غبار آينه مُرده من براي تو چيهستم كوه تنهاي تحمل بين ما پل عذابه من خسته پايه پل از عذاب با تو بودن يه ستون نيمه جونم اينكه اسمش زندگي نيست جون به لبهام ميرسونم تو سراپا بيخيالي من همه تحمل درد تو نفهميدي چه دردي زانوي خستهام رو تا كرد
كجايند آنهمه دلسوز در اين هنگامه ماتم كه رفتند و رها كردند من و ما را به حال هم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:37 توسط سیاه پوش عشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نویسندگان |
|
سیاه پوش عشق شهره شهر |
|
RSS
|