![]() |
![]() |
|
| زندگی قصه تلخی ست که ز آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم |
|
سلام به تمام افرادی که این وبلاگومی خونن مخصوصا اونایی که عاشقا . عاشق واقعی. من بعد از چند ماه دوباره دارم اپ می کنم (شهره ی شهر). این مطلب باحالی که گذاشتم واسه اونایی که می خوان بدونن چطوری شد که عشق و دیوانگی همیشه در کناره هم هستن.اگه می خواهین بدونین این متن زیبارو بخونین. راستی نظر یادتون نره ها.
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند انها از بیکاری خسته و کسل شده بودند . روزی همه ی فضایل و تباهی دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:((بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک)) همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال انها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروعکردبه شمردن...یک...دو...سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند! لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد. خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت در میان ابرها مخفی گشت. هوس به مرکز زمین رفت. طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد. دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شود اما به ته دریا رفت.و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتادونه...هشتاد...همهپنهان شده بودند به جز عشق که همواره مرددبودو نمی توانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.نودوپنج...نودوشش...نودوهفت.هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه اویزان بود. دروغ ته دریاچه.هوس در مرکز زمین.یکی یکی همه را پیدا کرد به جزعشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود.حسادت در گوشهایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رزاست. دیوانگی شاخه ی چنگک ماننی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته ی گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره. تا با صدای ناله متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون امد با دستانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت:((من چه کردم. من چه کردم.چگونه می توانم تو را درمان کنم؟))عشق پاسخ داد:((تو نمی توانی مرا درمان کنه اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای م شو.))
این گونه است که از ان روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 0:36 توسط شهره شهر |
|
|
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم
بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم بگذار که چون ناله مرغ شباهنگ در وحشت و اندوه شب تار بمیرم بگذارکه چون شمع پیکرخودراکنم اب در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم میمیرم از این درد که جان دگرم نیست تااز غم عشق تو دگر بار بمیرم تا بوده ام ای دوست وفا دار تو بودم بگذار بدان گونه وفادار بمیرم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 17:42 توسط شهره شهر |
|
|
نفس عمیق نشانه ناگفته های بسیار است.ناگفته هایت را شعر نکن که دیگران بخوانند. سکوت کن که همه بشنوند.بگذارانکه دوست ندارد نشنود.تو سکوت مقدست را رنج هاو دلهره هایت رادر دل بریز تا انکه را دوست می داری در اسایش خود به سر برد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 14:0 توسط شهره شهر |
|
|
همه چیز بوی تو را می دهد
سیاهی و سپیدی این سطر ها . حتی وقتی سکوت می کنم تو خوبی .. تو خوبی انقدر که مجبورم می کنی هر بار سکوتم را بشکنم می دانم می دانم تو مرا میفهمی. دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 20:38 توسط شهره شهر |
|
|
دلت تنگ است؟دیگران را به حال خودشان بگذار.دلت را به ما بسپار.ببین چگونه صبور به حرف هایت گوش می دهیم.گذشتن ار این صفحه برایت هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد. تکه قلبت را با ما قسمت کن تاخورشید را بر اسمان خانه ات ببینی. از خدا برایت بهترین ها را خواهم خواست. می دانم که به ارزوهایت می رسی.کاش از ارزوهایت برایم بگویی تا بدانم که ان سوی نگاهت چه رازی نهفته است. مبادابی بهانه برای همیشه بودنت را از این صفحه دریغ کنی . مبادا لحظاتم در انتظار پاسخ تو بمیرند تویی و عزیز کرده این دل رسوای سر گردان من . برایم بنویس.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 20:13 توسط شهره شهر |
|
|
تو را دوست دارم توکه بهترین دوست داشتنی هستی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 11:36 توسط شهره شهر |
|
|
چشمات وقتی زیباست که مال اشک باشه
اشک وقتی زیباست که مال عشق باشه عشق وقتی زیباست که مال توباشه تو وقتی زیبا هستی که دستت تو دماغت نباشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 16:22 توسط شهره شهر |
|
|
یادمان باشد اگر یک روز فکر کردی نبودن یه کس بهتراز بودنش است چشماتو ببند واون لحظه ای که کنارت نباشه رو به خاطر بیار .اگر دیدی چشمات خیس شد بدون داری به خودت دروغ میگی و هنوز دوستش داری.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:41 توسط شهره شهر |
|
|
حال دنیا را چو پرسیدم من از فرزانه ای.
گفت: یا باد است یا خواب است یا افسانه ای. گفتم: انها را چه می گویی که دل بر او نهند ؟ گفت: یا مستند یا کورند یا دیوانه ای.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 14:16 توسط شهره شهر |
|
|
از کنج لبت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 14:4 توسط شهره شهر |
|
|
وقتی به دنیا می اییم در گوشه ما اذان می خوانند.
وقتی از دنیا می رویم بر ما نماز می گذارند. زندگی چقدر کوتاست به فاصله ی یک اذان و یک نماز. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:57 توسط شهره شهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نویسندگان |
|
سیاه پوش عشق شهره شهر |
|
RSS
|